ساعت 8 شب خسته ی خسته وقتی تمرینامو آپلود کردم برگشتم خونه. وضعیت اسف بار خونه توان هرکار جذاب مثل بافتنی یا کتاب خوندنو ازم میگرفت. راستش اینکه میدونم هیچ وقت هیچ مهمونی سرزده نمیاد خونه مون ناراحتم میکنه و بیشتر تمایلم به الکی دراز کشیدن و کاری نکردن توی خونه رو زیاد میکنه. کلی انرژی مثبت و از این حرفا سرازیر مغزم کردم و از ظرفای توی سینک شروع کردم. برای طول هغته خورشت ماکارونی و استانبولی گذاشتم و یک کیک هل و گلابم برای خوردن با چای درست کردم. شاد و خوشحال بودم تا اینکه بهروز اومد خونه و گفت: خبرا رو خوندی؟ گفتم: نه. گفت: پس هیچی. همین کافی بود که برم سراغ گوشی و بی بی سی و توییترو چک کنم. انگار دنیا رو سرم خراب شده باشه. ترامپ صدور هر نوع ویزایی غیر از دانشجویی رو برای ایران بدون محدودیت زمانی لغو کرده بود. همین هفته ی دیگه میخواستم برم واسه بابا و مامان از International affairs دانشگاه دعوتنامه بگیرم. چه سفرایی که توی خیالم باهاشون تا شیکاگو و نیویورک نرفته بودم. چه صبحانه هایی که توی بالکن خونه با مامان و بابا و بهروز توی خیالم نخورده بودم. حتی سفر به واشنگتن برای دیدن عمو رو هم توی برنامه گنجونده بودم. همش دود شد رفت توی آسمون. حالا اینا هیچی...خود بابا مامان و بقیه رو یعنی تا کی نمیتونم ببینم؟
ویزای single entry که داشتیم دیگه با این قانون نعمت بر ما تمام شد. عملا مثل یک زندانی که نه حق رفتن به جایی رو داره و نه حق ملاقات...
پ.ن. خیلی متاسفم که اولین نوشته ی وبلاگم باید با این خبر دردناک شروع بشه...
برچسب:
نویسنده: سجاد کریمی